دقیقا وسط سالن بی بی نشسته م.
بابا بزرگ سمت راست من اما کمی با فاصله، یه گوشه نشسته ن و با لحنی زیبا قرآن تلاوت می کنن.
داداشی تو آشپزخونه، ایستاده در کنار اجاق گاز از طریق لیست موسیقیِ گوشی شون، با صدای رسا در حال همراهی و هم خوانی با خواننده ی ناشناس و در موقعیت دم کردن قهوه ن.
منم گوشی به دست به فکر شما هستم و در حال تایپ کردن :دی : )
+می تونید وضعیت بی بی رو حدس بزنید؟ (در چه حالتی هستن!)^_^
±مراد از داداشی ایشونن که با هم مکالمه داشتیم :دی عمو کوچیکه هستن ^_^

معرفی می کنم
کوچولویِ خیالی من :دی

داره به مامنش فکر میکنه! ^_^
بعد از پس گرفتن فسقل از یه خانم (کلیک) --_--
+کامنتدونی بازه!
+لباتون همیشه خندون اینجوری ← : )
برچسب: عشق, نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 16:48
از دیروزه که به فکر هوشمند کردن کارتای ملی مونیم.
دیروز که اومدیم اداره پست مرکزی، سیستما خراب بود گفتن فردا بیاین درست میشه. بر گشتیم خونه.
امروزم از ساعت هفت و نیم اینجاییم و بازم میگن سیستما خرابه شاید وصل بشه.
+همین الان ( ۰۹:۴۵ )اعلام کردن دیگه وصل نمیشه! -_-
آخه این چه وضعشه؟
از هر چی کار اداریه بیزارم فقط و فقط به خاطر همین سر دووندناش و معطل کردنا! امروز نشد، فردا گفتن هاشون.
امروز نشد -_-
فردا --_--
سردرد گرفتم :||